X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1388
داستان 100 کلمه ای

سردبیر ازم خواسته یه داستان کوتاه 100 کلمه ای بنویسم. دارم فکر می کنم چی بنویسم. مشکل اینه که نوشتنم نمی آد، نمی آد، نمی آد تا ... یه هو وقتی اون حس شیرین قلمبه می شه و شروع می کنم به نوشتن، تا همه حرفم رو نزنم دلم نمی آد تمومش کنم، هی می نویسم و می نویسم و می نویسم و از 100 کلمه می زنه بالا.

دارم فکر می کنم راجع به پیاده روی امروز صبح تو پارک بنویسم و بزرگ ترین درخت مگنولیایی که دیدم، غرق گل، یا از تبخال دردناکی که روی لبم زده و نمی ترکه، یا از تعبیر خواب استخر که دیشب دیدم یا از امتحانات فشرده، یا از کرایه خونه که خیلی بالاست، یا از پول واحدهای ترم بعد، دنبال کار و اقامت بودن، یا از.... پستچی نامه ها را زیر در می اندازد و می دوم برشون دارم که می بینم شیر سر رفته. برش می دارم، نامه ها را چک می کنم (خبر خاصی نیست، از بانک ها و صورت حساب هاست)، تبخالم را تو آینه چک می کنم و یاد حرف زهرا می افتم که می گفت تبخال خوبه، نشون می ده سیستم ایمنی بدنت خوب کار می کنه. تو آینه برای خودم شکلک در می آرم، به شکلک خودم می خندم، بر می گردم پشت میزم، قبل از این که فکر کنم به موضوع داستان 100 کلمه ای جدید، همین ها رو که نوشتم می شمرم. 200 تاست!