من و اسکارلت پولدار می شیم

من دارم پولدار می شم و یکی از بزرگ ترین خوشبختی های من اینه که اول اسم من اولین حرف و علامت کلمه Guess اِ، گردنبند، تی شرت، اوه لباس شب برای مهمونی.... و یک خوشبختی دیگه این که تورنتو پر از مال های بزرگ و پر و پیمونه که باعث می شه قوه تخیلت قوی و قوی تر بشن. چه جوری؟ آرزو کن!

من و کلمه ها

نمی دونم این که الان می خوام بنویسم، مفهومش رو یه جا شنیده ام یا اریجینال از خودمه ولی به هر حال این حس انقدر در من قوی هست که می تونم بگم صد در صد تاییدش می کنم.  

 

 

 

نوشتن کتاب مثل زایمانه. نه، اصلا خودش یه جور زایمانه. تو هیچ انتخابی نداری که مثلا- اوه، آبان ماه سرم شلوغه، یه ماه دیگه اومدن بچه ام رو عقب بندازم، از وقتی که جنین شکل گرفت، نُه ماه بعدش، بخوای یا نخوای اون میاد. میاد و با درد می یاد. میاد و جونت رو می گیره با دردی نفس گیر، جانکاه، آسون نیست. تو را از آن خود می کند. تو را می برد با خود. 

 

 

 

نمی تونی در حال قهوه خوردن زایمان کنی، نمی تونی کتاب بخونی و بچه تو دنیا بیاری، نمی تونی بخوابی، حتی نفس هم که می کشی، انگار با هر بازدمت، جونت رو هم می خوان بگیرن؛ جون کندنه؛ آره زایمان تو را از خودت می برد، تو را مال خودش می کند، آنقدر که به هیچ چیزی جز اون درد لعنتی نمی تونی فکر کنی، آنقدر که بارها آرزوی مرگ می کنی.... و بعد بچه میاد، و تو آدم دیگه ای شدی. قدیمی ها می گن زایمان تو رو از گناه پاک می کنه، پاکی یا هر چی که هست، تو دیگه اون توی سابق نیستی، تو دیگه تو مال اونی، اون بچه ای که داشت جونت رو می گرفت. اما اون هم آیا، مال تست؟ نمی دونم. 

 

 

 

دارم اولین کتابم رو می نویسم. و خیلی احساس خوبی دارم. فکرش از چند هفته پیش شروع شد، یعنی این فکر بلند، این فکر بزرگ خوشبخت، این نوشتن، همیشه اونجا بود ولی خودش نه، شبحش بود. ولی من شانس آوردم. آدم های خوب دور و برم منو تشویق کردن که وقتشه، باید دل به دریا بزنی. اما باز نمی یومد، نمی یومد، نمی یومد، تا امروز تو یه جای کاملا غیر شاعرانه و غیر خوشبو (خیلی به بو حساسم)، تو یه برگر کینگ در حالی که مشغول خوردن سیب زمینی سرخ کرده بودم، یهو دلم رفت.... یه نفر باشه، یا هر سه تا شون رو بیارم؟ اول کدوم شون رو بنویسم؟ اول یه پلات مختصری تهیه کنم، بعد برم فصل به فصل بنویسم.... بعد یه هو نمی دونم چی شد که تالاپ برگشتم تو برگر کینگ وسط سیب زمینی ها! یادم افتاد که برای برنامه جمعه شب مون باید زنگ بزنم غذا سفارش بدم، باید برای دوره های آموزش سر کار "کانفرم" کنم، باید 6 تا 9 برم کلاس (که هنوز ری سرچ مو شروع نکرده ام....) پس شاید نرسم بیشتر از چند صفحه از پلات رو کار کنم، باید جواب ایمیل سردبیر رو بدم بگم نمی تونم چهارشنبه برم جلسه مهندس ها چون سر یه جلسه دیگه هستم، یادم افتاد به مامان ایمیل بزنم و حال مامان بزرگم رو بپرسم که باز رفته بیمارستان، یادم افتاد که....  

 

 

 

نه فایده ای نداره، سر بچه اومده بیرون! سفارش غذای جمعه و دوره آموزشی، و کلاس و تلفن و ایمیل و میتینگ رو گذاشتم کنار. یعنی نه که خودم بخوام، بچه ام خواست.... منو از آن خودش کرد، منو از خودم برد؛ آآآآآآه، آه... داره میاد.... تجربه هم ندارم، اولین بچه مه، اولاد ارشد!