X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1388
پطرس فداکار

دیروز داشتم در راه هدف جان می باختم!

کنسرت داشتیم، از این کنسرت های دانشجویی، و من و آزاده والنتیر شده بودیم. هنرمندها مشغول ساند چک بودن و درها قرار بود ساعت 8 و نیم باز بشه. اما بعضی از اجرا کننده ها با همراه اومده بودن که خب اونا رو نمی تونستیم بیرون کنیم. یکی از گیتاریست ها هم با برادرش اومده بود. من نمی شناختمش. ازش خواستم بره ساعت 8 و نیم برگرده، گفتم درها ساعت 8 و نیم باز می شه. گفت: یعنی الان باز نیست که من برم بیرون؟ من یه کم جا خوردم که چقدر خنگه ولی فکر کردم لابد از این بچه هایی یه که اینجا بزرگ شدن و فارسی خوب متوجه نمی شن. خلاصه به هر بدبختی بود حالیش کردم که تازه گفت: علی رو می شناسی؟ من برادرشم. گفتم: خب بمون عیب نداره. گذشت و 8 و نیم شد و درها رو باز کردیم (بسته بود؟!) در حال کار بسیار دلپذیر بلیت فروشی بودم که اومد پشت میز خیلی نزدیک به من با چشم های عصبانی گفت: slaughterhouse یعنی چی؟ حالا وسط سر و صدای جز و طبل و اینا، من خوب هم نمی شنیدم، گفتم فکر کنم می شه کشتارگاه. چطور مگه؟ (فکر کردم این که انقدر عصبانیه، الان می گه بیا ببرمت اونجا!) گفت: کشتارگاه گاو یا گوسفند؟ (خدایا رحم کن! بقیه بچه ها کجان؟ چرا من یه هویی تنها شدم؟ چرا هیچ کی نمیاد بلیت بخره؟ این الان منو می کشه!) گفتم: چه فرقی می کنه؟ نگفتی برای چی می پرسی؟ یه نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت، گفت: دنبال کارم. (جااااان؟!)

به من ثابت شد که بالا خونه رو اجاره داده ولی هنوز مطمئن هم نبودم آخه دیدی بعضی از این هنری ها چه ادا اصول میان؟ گفتم شاید اینم اون مدلی یه. دیگه داشتم مثبت فکر می کردم مثلا. خلاصه. نوبت یه آهنگ خیلی محبوب شد که خواننده پس از کلی جیغ و هوار و پشتیبانی مردم، فرمودن چراغ ها رو خاموش کنین. آقا این مسوول نور این سالن هم خودش یه داستان دیگه س، یه خل و چلی یه، دومی نداره. هر موقع ما تو این اتاق برنامه داریم، یه برنامه هم با این داریم، کمِ کمش اینه که راه میره زیر لب به جای جواب سلامت، غرغر می کنه. اومد نور رو تنظیم کرد. همون موقع، این شازده کشتارگاهیه مشغول حرف زدن با آزاده بود. بعدش آزاده اومد به من گفت این ازم پرسید "کلیدهای برق این اتاق کجاست؟ من مهندس معمارم می خوام ببینم کلید ها رو کجا نصب کردن؟" هنوز اون موقع هم من و آزاده به عمق فاجعه پی نبرده بودیم. که یه هو دیدیم وسط آهنگ، اللهم صل علی محمد...  چراغ ها روشن شد، حتی چراغ هایی که از قبل هم روشن نبود، اتاق شد عین روز! خدایا برنامه خراب می شه الان جلوی این 100 نفر مردم ضایع می شیم. چی شده چی نشده؟ که دیدیم مهندس خان، کشتارگاهی سابق، رفته سراغ کلید پریز ها. آزاده زودی رفت سراغ کلیدها، خاموش شون کرد و همون جا ایستاد، مهندس رفت سراغش. از دور می دیدم آزاده داره با عصبانیت بحث می کنه. حالا هیچ کس هم حواسش نیست. وسط اون دام دام طبل و جز، کی به جای پرت کلید پریزها نگاه می کرد؟ حالا این مهندس هم یه سر و گردن که چه عرض کنم، دو سه سر و گردن و تنه و بدنه، از ماها بلند تر و عریض تر بود. گفتم اوه اوه این الان می زنه آزاده رو له و په می کنه! خیلی فداکارانه (!) رفتم پیش آزاده و دست به سینه با اخم (وای چقدر خنده دار شده بودیم ما دوتا جغله، الان که فکر می کنم)، تکیه دادم به دیوار. مهندس یه چپ چپی ما رو برانداز کرد و اومد طرف چراغ ها. من و آزاده هم با همون یه ذره قد، جلوشو گرفته بودیم که نیروی کمکی از غیب رسید. شروین، اومد، شروع کرد به راضی کردنش، می گفت: ببین، دست ما که نیست، اون آقاهه می گه باید خاموش باشه. مهندس گفت: "کی می گه؟ بذار من روشن کنم ببینم کی میاد جلومو بگیره؟" یا حضرت عباس این دیگه کیه؟ فرشید هم رسید و اونم یه کم باهاش حرف زد که یهو مهندس در اومد (با داد و فریاد): "ببین. من هم بیکارم، هم بی پولم، هم اسکیزوفرنیا دارم. 3 جور دیوونگی دارم!"

چه دردسرت بدم، اینو که شنیدم، عملا معنی این جمله کتاب ها رو فهمیدم که: "زانوهام شروع به لرزیدن کرد."  شروین شروع کرد سرش رو گرم کردن و فرشید رفت برادرش رو آورد، اونم زنگ زد به مادر و پدرش، گفت: "چرا اینو با من فرستادین؟ بازم قاتی کرده." خلاصه بچه ها بردنش بیرون. من موندم، یه کم نشستم تا فشارم سر جا بیاد. بعد معلوم شد بیرون هم که رفته، نیمکت ها رو به هم زده، پرسیده راسته شما ها رو شکنجه می دن؟ بهتون فیلم ترسناک تو تاریکی نشون می دن؟...

بعد از ترس، دلم سوخت. و بعد یادم افتاد بدم نمی یومد روان شناس بشم!