X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388
ایده

چند تا طرح بزرگ تو ذهنم دارم که در آینده روشون کار می کنم. البته قبول دارم این که می گم بعدا اصلا خوب نیست چون همیشه کارهامون رو می ندازیم فردا و اون فردا هم هرگز نمی یاد ولی قبول کن باید یه کم تجربه کسب کنم. تو همه شون هم رد پای خودم رو می تونی ببینی. اصلا یه جورایی برش های مختلفه از زندگی خودم، حالا گیریم با رنگ و لعاب بیشتر: درام تر (با تعریف ژانرهای ادبی)، با فرعی های مختلف.... 

 

 

 

خیلی دلم می خواد این خود- محور بودن داستان هام رو تغییر بدم به چند-محور بودن. باید داستان هایی با قهرمان های متفاوت بنویسم. یا در حالت بهتر داستانی با چند قهرمان. مثل همه اثرهای ماندگار. مثل جنگ و صلح.... ولی فعلا راجع به خودم می نویسم همه اش، چون خودم رو بهتر از همه می شناسم. چون راجع به خودم از همه بهتر می دونم. چون نمی دونم در دل و فکر بقیه چی می گذره. چه کار باید بکنم به نظرت؟ باید دوست بشم با همه. ببینم. همه رو. باید از همه یاد بگیرم. باید ببینم. باید ببینم. باید ببینم. 

 

 

 

حالا طرح هام چیه. یکی داستان روزهای خوابگاهمه. خاطره هایی که تو چهار سال لیسانس که مثل برق و باد گذشت، برام موندگار شدن. خوابگاه هم یه استعاره است در واقع. منظورم همه خاطره های اون روزهاست. می دونی از نظر رابطه ها، یک شب لیسانسم رو با کل 3 سال فوق عوض نمی کنم. دوره فوق، خیلی سطحی گذشت. مثل حباب روی آب. دوره لیسانس ولی.... آخ که چقدر دلم برای اون خنده های بی غش، اون قاتی پلو خوشمزه (من دوست داشتم!)، اون شب های هر هر و کر کر، اون عاشقی های خَرانه، چقدر دلم برای خود معصومم، خود 18 ساله ام تنگ شده. من کی 28 سالم شد؟ کی بزرگ شدم؟  

 

 

 

یه طرح دیگه ام هم راجع به همین مهاجرته. و صد البته مهاجرت دختری با شرایط خودم. که می جنگه، با تغییر رشته، با بی پولی، با دلتنگی، با تغییر فرهنگ، با دوری از خانواده، ازکتاب ها، از اون چارچوب معمولی ساده تکراری تغییر ناپذیر. دختری که تبعیض رو می بینه. نژاد پرستی؟ نه جانم. تبعیضی که هم وطنت بهت روا می دارد. وقتی ویزای کار نداری، وقتی می گی آقا جان من هفت و نیم ساعت که سهله، بالای 10 ساعت رو این مطلب ها وقت گذاشتم. می گه باشه. ساعت ات رو زیاد می کنه اما از اون ور حقوق ساعت رو کم می کنه. به کی می خوای شکایت کنی؟ ولی من، قهرمان داستان خودم، لجباز تر از این حرفام. می روم دنبال هدفم ام. این دو روز نمی تونه منو اذیت کنه. حالا چه برنامه ها دارم. ما زن و مرد جنگیم/ بجنگ تا بجنگیم.... اوه اوه چه جو گیر شدم! بحث رو به کل عوض کردم.  

 

 

 

اینها طرح های قدیمی ام بودن. اما طرح جدیدم، خیلی جدید-که اصلا همون باعث شد این پست رو بنویسم. ببین یه داستان عشقی یه. دارم فکر می کنم چه جوری توضیح بدم که متهم به زرد نویسی نشم. دختری که پسری دوستش دارد. بعد دیگر ندارد. ولی دختره هنوز دوستش دارد. یک پسر دیگر هم هست. یک دوست پسر سابق/ رفیق فعلی که خیلی هم مطمئن نیست هنوز دوست پسر نباشد (پسرها که می دونی. همیشه طلب کارن. حالا....)  

 

 

 

معمولا در قصه های سنتی (که خیلی هم طرفدار این سبک هستم) بر عکس اینه. یعنی دختره از عشق بر می گرده، نه پسره. و بعد هم وقتی این جوری می شه راهشون رو می گیرن می رن. اما لیلی و مجنون من، راه شون رو نمی گیرن برن. هر روز همدیگر رو می بینن. باید ببینن. همکارن یا از این دست. و سخته. و بعد هم این که، پسره نمی دونه دختره دوستش داشته و داره. [و سعی می کنه مِنبعد نداشته باشه. یا نوع دوست داشتن شو عوض کنه... موفق هم میشه.]  

 

 

 

یا معمولا اگه به هم نرسیدن از جانب پسره باشه، به علت دوست نداشتن نیست و پسره برای دختره می میره اما باید با یه دختر پولدار ازدواج کنه که مثلا قرض های باباشو بده. اما من می خوام کمرنگ شدن عشق پسره رو نشون بدم در کنار پایداری دختره که در عین حال مغروره و ظاهرا اهمیت نمی ده و با کس جدیدی که وارد شده خیلی خوب است او هم از دوستان است....

خب می دونم خیلی گیج و ویج شدی، اگه هم نه، شاید داری فکر می کنی فیلم هندی می شه. اما قول می دم نشه.  

 

 

 

10 شد. دیگه برم بقیه مطالب مجله ها رو بنویسم تا تحت تعقیب قرار نگرفتم! نگفته بودم؟ دو تا مجله کار می کنم.

 

 

 

 

بی پولی بده اما تا تن آدم سالم باشه، تا عقلش کار کنه، تا امید و ایمان داشته باشه، به خودش، به کاری که می کنه، به خدا، زندگی را می شه از نو ساخت. من هم دارم زندگی ام رو می سازم. و خودم رو. یا حق!

 

 

 

 

پر از فکرهای خوبم!