X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1388
زندگی

دیروز یه عکس خیلی قشنگ تو روزنامه بود: 10 تا بچه گربه با هم به دنیا اومده بودن یکی شون مرده بود. عکس بقیه رو زده بود. بیشترشون شل و ول و کم جون بودن اما یکی شون یک قیافه نازی داشت، اخم کرده بود و با چشمای درشت زل زده بود به دوربین، انگار حقش رو از زندگی می خواست. انقدر از این یکی خوشم اومد که عکس رو از روزنامه جدا کردم زدمش به دیوار که هر موقع اونو نگاه می کنم یادم نره که مهم ترین چیزی که دارم زندگی مه، یادم باشه که قدرشو بدونم و اون رو فدای هیچ چیز دیگه نکنم. 

 

این شعر به نام "به سان رود" از "ه الف سایه" است:  

 

 به چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج٬
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج.
به سان رود٬
که در نشیب دره سر به سنگ می زند٬

 رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.