X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1387
حمام عید

شنیدم که وقتی سحرگاه عید / ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر / فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی / کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم / به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه / خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست / بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت / تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی / بلندیت باید بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی / خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان / به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند / که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی / که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد / بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان / نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند / بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای / که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک / تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقه‌ی کعبه دارد به دست / یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ / وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش / نه این را در توبه بسته‌ست پیش

 

  

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع