X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1387
این روزها...

ناخن هایم را لاک صورتی زده ام، صدفی. رنگی که به همه لباسی جور می شه و به پوستم هم می یاد. من خیلی تنوع رو دوست دارم، حوصله ام از یکنواختی سر می ره. پایبند شدن برام سخته، اگه از چیزی خوشم نیاد حتی اگه مهم باشه ازش راحت دل می کنم مثل grad school  در رشته قبلی ام. حالا این بماند.

رفتیم صخره نوردی داخل سالن. وااای چه مزخرف بود. یعنی عمرا دیگه برم. آزاده می خواد بره کلاس اش حرفه ای یاد بگیره! برو بینیم. اصلا بذار از اول بگم. ساعت 3 تا 6 رزرو کرده بودیم. با سارا و مریم تو ایستگاه مترو قرار داشتیم (هر 3 تا دیر رسیدیم، ایرانی اصیل.) بعد با street car رفتیم تا مرکز صخره نوردی. مرتضی و دوستش رو تو پارکینگ دیدیم. کم کم بقیه هم اومدن. حدود 30 نفری شدیم. 10 تا 10 تا ما رو می فرستادن و آموزش می دادن. لباس پوشیدن اش خیلی دنگ و فنگ داشت. 100 جور باید گره می زدی. خیلی پیچیده بود! همه گره های منو حمید زد. خانم معلم دید گفت باز کنم دوباره ببندم چون باید خودم یاد بگیرم (حالا کوتاه بیا شما.) حالا گره ها رو که بستیم، گفتم خب دیگه تموم شد بریم rock ها رو climb کنیم. دیدم نه خیر. آموزش تموم نشده هنوز. حالا چه جوری از این طناب ها استفاده کنین. اوووه! با این دست می دی، اون دست رو ول می کنی. دست راست رو نباید ول کنی.گفتم من چپ دستم می شه بر عکس استفاده کنم؟ گفت نه من هم چپ دستم و از همین دست استفاده می کنم. ای جونم! آقا دستم از کار افتاد دیگه. دست راستم در اثر اصطکاک طناب قرمز و پوست پوست شد، دست چپم هم از بس محکم طناب رو فشار می دادم (که حمید بیچاره از اون بالا نیفته) درد می کنه. حالا این برای وقتی یه که پائینی. بالا که می خوای بری، جای دست نداره که، اون تکه سنگ ها رو که از پایین میبینی جای دست نوزاد هم نمی شه چه برسه دست ما، چه برسه جای پا! باید سریع باشی. خب که چی؟ می ترسیدم ناخن هام بشکنه. با دودلی اون تکه سنگ های مسخره رو می گرفتم. وای ... یه بار ول شدم بیچاره علی از پائین طناب رو داشت، از من بیشتر ترسید. ولی با حال ترین لحظه اون موقعی یه که اون بالا هستی و آماده پایین اومدنی، به اون که پائین ایستاده میگی طناب رو بگیره و خودت رو از اون بالا رها می کنی. واااای کیفی داره وسط هوا و زمین، با اون طنابه که کش میاد، میای تا می رسی زمین.  ولی به جز اینش و دوست های جدید رو دیدن و خندیدن با بچه ها، بقیه اش خوب نبود. عمرا دیگه برم (فکر کنم اینو یه بار دیگه هم گفته بودم.) البته کلی عکس های خنده دار گرفتیم. خدایا چقدر ما ایرانی ها تابلوئیم. یه عکس موقع برگشتن گرفتیم. همه کف راهرو ولو شده بودیم. راه مردم رو گرفته بودیم. این هم از اون مشخصات ما ایرانی هاست، کار خودمون انجام بشه، بقیه دنیا رو بی خیال. ولی نه این که از قصد ها! نه بابا مرض که نداریم. منظورم اینه که اینها همون اخلاق شهروندی یه که من تو 20 و اندی سال زندگی تو ایران یاد نگرفتم (کی باید یادمون می داد؟) و حالا دارم یاد می گیرم. وای گفتم ایران، هوس نون بربری کردم. نون بربری، آش رشته هانی، بهار های دربند. وااای....

امشب بابا هم اومدن. ایشالا تا 1 ماه دیگه (اگه مشکلی پیش نیاد) میان پیش من. بعد از سرماخوردگی کذایی که برات گفتم (همون که مظفرالدین شاه شدم)، کلی از زندگی ام عقب افتادم. میدترم داشتم و مطالب ستون ام رو هم برای سردبیر نفرستاده بودم که زنگ زد گفت نگرانت شدم چرا مطلب نمی فرستی؟!

 عین فرفره دور خودم چرخیدم. به همه کارهام هم رسیدم. مطلبی که برای ولنتاین نوشته بودم رفت رو جلد! مید ترم ام رو خیلی براش وقت گذاشتم، خوب دادم تقریبا. خدا کنه نمره ام خوب بشه. رو این درس حساب می کنم. آقا دارم با استادم دوست می شم. خیلی آدم جالبیه. تو کلاس 1200 نفری (آره: هزار و دویست نفر!) توجه استاد رو جلب کردن آسون نیست ولی اگه درس و استاد رو دوست داشته باشی، میشه. بعد از بیماری کذا و کذا (که من و بیشتر دوست هام رو انداخت تو خونه) خیلی بی اشتها شدم. که از من عجیب بود. الان هم کاملا به راه نیومدم. آخر شب یه احساس پُر بودن و خفگی و دل آشوب (به قول رشتی ها: فوسِ باقر!) بهم دست می ده (با این که دیر وقت غذا نمی خورم). حالا چرا دارم اینا رو به تو می گم؟ بعد از پیمودن صخره ها رفتیم شام بخوریم. خیلی شلوغ بود و باید صف می ایستادیم. من و سارا دو در کردیم.

می دونی این روزها یه احساس عجیبی دارم. معمولا آدم متوجه بزرگ شدن خودش نمی شه ولی من احساس می کنم که فرق کرده ام، در جهت مثبت. رو به جلو، بالا. خیلی خوبه نه؟ ولی دنبال یه چیزهایی هستم که نمی شه راحت پیداشون کرد. حالا بعد برات می گم.....

دیگه.... همین دیگه. می ریم. می آیم. آدم ها رو می بینیم، آدم ها ما رو می بینن. می مونیم، می گذاریم از خودمون، می گیریم از بقیه، می گذریم، عوض می شیم. زندگی می کنیم....