X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 28 دی‌ماه سال 1387
فرودگاه

یه هفته ای میشه که می خوام بنویسم ولی راستش وقت نکردم، یه کم هم تنبلی کردم. تا این که امشب عدل وقتی از برنامه نمایش فیلم مون بر می گشتم (یه کارگردان جوون فیلم مستند شو می خواست از طریق ما معرفی کنه) خیلی حالم خوب بود، هم کلی با بچه ها گپ زده بودم و خندیده بودیم، هم داشت برف می اومد. از اون برف های خوبِ (( برف می بارد به روی خار و خارا سنگ)) که آدمو می بره تو یه مستی بی نهایت، یه جور خلسه و بی خیالی ابدی. سفیدی و پاکی اش، درخشش دونه هاش تو نور چراغ خیابون ها بهت چشمک می زنه و یه احساس شادی بی دلیلی بهت دست میده. خلاصه منم امشب حسابی سر حال بودم. گفتم قبل از خواب یه کم بنویسم.

می خوام از فرودگاه بگم. که یکی از مقدس ترین نقاط روی زمین بود برای من. فرودگاه مهرآباد تهران، نمادی از نهایت خوشی های  زمینی من. آن آسفالت تمیزش، آن پارکینگ بزرگ و ترسناکش، آن شب های خیلی دیر وقت، آدم های بیدار تا آن موقع و همه خوشحال و نیش ها باز تا بناگوش، خانم های شیک پوش غرق در عطرهای خوشبو اصل و موها مش کرده و مانتو ها ... شبه مانتو ها کوتاه و تنگ، مردهای کراواتی، مادر بزرگ ها گریان از شدت شادی، دسته گل، سبد گل، شاخه گل، یک روح خوبی تو اون فضا موج می زد، هوا همیشه ملس بود. نه سرد و نه گرم. و من همیشه فکر می کردم خوش به حال کارکنان فرودگاه.

گذشت. ما بزرگ شدیم. فرودگاه بزرگ نشد.

این بار من بودم که بدرقه می شدم. تنها بودم ولی خیلی هیجان زده. راستش ناراحت نبودم ابدا! همیشه اونی که می مونه براش سخت تره. جای خالی رفته ها مث جای دندون افتاده، پدر آدمو در می آره. اتاقش، دمپایی اش، حوله اش، عروسک روی تخت اش، موی لای شونه سرش.... اه. خیلی احساس مزخرفی یه این دلتنگی. یه بغضی گلوت رو می گیره مث پنجه عقاب و نمی فهمی چی شد که اشک ها سرازیر میشه. ولی اونی که می ره، خوش به حالش! می ره یه دنیای جدید بسازه. من هم رفتم. خوب بود. نه این که همه اش. اگه تجربه کرده باشی می دونی چی می گم، چند ماه اول تا می آی به محیط جدید، آب و هوا، فرهنگ، مزه های تازه عادت کنی، یاد وطن نمی افتی. یه کم که گذشت و آب ها از آسیاب افتاد، دلت برای با ربط ترین و بی ربط ترین چیزهای ممکن تنگ میشه: اون پسره که با چرخ دستی سر کوچه مون سبزی می فروخت، صدای ظرف های همسایه، شلوغی عصرهای پاییز خیابون انقلاب، کباب شاندیز، بربری داغ صبح ها، گربه های پارک لاله، بوی گل مریم و نرگس شیراز.... و تازه تا از مامان و بابا دور نشده باشی نمی فهمی که هیچ کس مث اونا نازت رو نمی کشه. گریه می کنی. دپ می شی. ممکنه جلوتر هم بری که دیگه نه ایشالا به اونجاها نمی رسی! اما بعد... دوباره عادت می کنی.

مامان اومد. اومدن مامان، کوتاه و شیرین مث خواب بعد از ظهر تابستان کنار حوض خنک که فواره اش بازه و نسیم ذرات آب رو رو صورتت می ریزه، پر از آرامش و نشاط و بی خیالی بود. باز رفتم فرودگاه. یادم افتاد مهرآباد چقدر شلوغ می شد. آدم های این ور شیشه سوار سر و کول هم بودن. طرف وقتی کس و کارش رو می دید که داره میاد، با دست و آرنج راه باز می کرد، تازه آخرش هم سربازه می گفت نمی شه بری اون ور! خب خره صبر کن 2 ثانیه دیگه همینجا پیشِته! اینجا احتیاجی به این بامبول بازی ها نیست. پشت شیشه که کوتاه تر بود ایستادم. گل به دست. چند ماه برای این لحظه برنامه ریزی کرده بودم؟ چی بپوشم، چی ببرم، گل از کجا بخرم تازه تره.... تو این فکرها بودم که مامان اومد. منو ندید. مثل اون موقع که من برگشته بودم ایران. اینجا جمعیت کمتر بود ولی جلو راهم رو گرفته بودن. برین کنار مامانم اومده. هول هولکی خودمو رسوندم اون جلو. مامان از صدای تق تق کفش هام فهمید. من پشت یه گروه هندی مونده بودم. باز منو نمی دید. بغل اش کردم. آرامش....

 خدا مامانت رو برات نگه داره.

2 هفته بهشت بود. زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و گشتیم و خرید کردیم ( جزء لا ینفک خوشی های من!)  و کلی خوراکی و کلی سوغاتی و کلی حرف و کلی عشق.

زودگذشت. مامان رو رسوندم فرودگاه. کلی فرم کوفتی پر کردیم. مامان رفت. بعد، اشک بود که می یومد.

 -Are you OK?

(ای بابا، ما تو توالت هم نمی تونیم گریه کنیم؟)

 برگشتم خونه. یکی از دو زیر بشقابی رو برداشتم گذاشتم تو کابینت. همیشه برای کسی که می مونه سخت تره.

گذشت.

چند روزی وحشتناک سرد شده بود. مریض شدم. الان بهترم، هوا هم بهتر شده. باز برف می آد. از اون برف های مسحور کننده. برف های خوب بدون باد، برف هایی که نوید روزهای بهتر و آینده ی پر بار می دهد....