X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1387
غنائم جنگی!

داره برف می آد. از اون برف های خوب بدون باد. ولی حسابی سرد شده. امروز صبح امتحان داشتم. خودمو از زیر قرآن رد کردم. داشتم خفه می شدم از گرما تا خرخره لباس پوشیده بودم! عصر هم امتحان دارم. عصر که  چه عرض کنم، 7 تا 10 شب! هیچ کدوم از امتحان هام تو ایران یادم نیست تا 10 شب طول کشیده باشه حتی امتحان های قلم چی. الان باید برم سر درسم ولی این الهام نوشتن (خودمونی ش میشه همون ویر نوشتنِ) من همیشه موقعی گل می کنه که دستم جای دیگه بنده!

دارم m&m می خورم که یه چیزی یه مث همون اسمارتیزه که بچگی می خوردیم ولی خوشمزه تره. اصلا فکر کنم m&m ایران هم اومده باشه. به هر حال یاد بچگی هام افتادم. اون موقع که خاله ام لابلای سوغاتی ها برای من و برادرم کلی خوراکی می ذاشت. تو جیب پالتو ها. وای چه احساس بی نظیری بود. انگار غنائم جنگی پیدا کرده بودیم. می شِستیم با دقت همه رو تقسیم به دو می کردیم (چه خوب که کس دیگری نبود که در غنائم با ما شریک بشه) و می ذاشتیم تو کابینت خوراکی ها، سمت چپ مال من، سمت راست مال برادرم. من شکلات هام رو می ذاشتم رو زبونم و نگه می داشتم تا ذره ذره آب بشه. برادرم گاز می زد. من دلم نمی یومد زود تموم بشه. بعد همه رو که یه جا نمی خوردیم. آروم آروم، بستگی به مقدارش و این که سفر بعدی خاله یا بسته بعدی که می فرستاد کِی بود، طولش می دادیم. گاهی هم برنامه ریزی مون (!) غلط از آب در میومد و یه مدت با شکلات ما و شکلات صبحانه سر می کردیم.

اما حالا من هر قدر بخوام m&m دارم. هر وقت هم تموم شد میرم از این سوپری سر کوچه (بقالی!) می خرم. اون هم فقط شکلات سیاه. دیگه انتخاب مزه اش هم با خودمه. خب الهی شکر یه قدم مهم اومدیم جلو. اومدم تو قلب m&m  و McDonald و KFC. حالا دیگه دغدغه ام خلوت شدن کابینت خوراکی ها نیست. خدا رو شکر.

صبح از خیابون بلور می رفتم دانشگاه. چه اسم قشنگی، و چه خیابون قشنگی. پر از مغازه، نور، رنگ. داشتم فکر می کردم خوبه آدم تو یه شهر واقعی زندگی کنه، حتی اگه اونقدر هم پول نداشته باشی که مثلا اون پلیور خوشگله پشت ویترین guess رو بخری، همین که آرزو می کنی کافیه، چون بعد برای رسیدن به آرزوت تلاش می کنی، پولدار می شی، بعد می ری 100 تا پلیور خوشگل می خری.

جونم برات بگه.... مامان اینجاست. اینجا که نه، امریکاست، پیش خاله ام اینا. چند متر اون ور تر! و این که کارش کِی درست شه بیاد پیش من با خداست. خدا کنه بابا زود بیاد. باید تابستون فول تایم کار کنم (کجا؟ خدا کنه یه کار خوب تو رشته خودم پیدا کنم، نه پشت دخل و اینا)، خدا کنه اقامتم جور بشه زود. خرج ترم بعدم رو خودم باید بدم، تازه کرایه خونه هم هست، غذا، بیل ها، و اگه شد، لباسی چیزی. خب... درست میشه. به قول مامانم: آدمه که پول می سازه، پول آدم نمی سازه.

نمی دونم کِی باز می شینم و می نویسم از اون روزهایی که فتح غنائم جنگی، خرید لباس مارک دار از مغازه های بلور بود.... یعنی اون موقع چه آرزویی دارم؟ 

 

اسم روز: رکسانا (دختر، ایرانی) = روشنی، طلوع