X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1387
آسیاب های بی صدا

دلم برای مامان تنگ شده و اون روزها که وسط امتحان ها داغ می کردم می گفتم: اَه اصلا حال درس ندارم. مامان می گفت عیب نداره بیا بریم قدم بزنیم. n بار امیرآباد رو گز کردیم. حرف زدیم. نقشه چیدیم. برای آینده. روزهای خوب. باز امتحان ها نزدیک شده، من دلم گرفته. برم دیگه. کوهی از کتاب و جزوه و وب پیج در انتظار منست. راستی این عنوانی که انتخاب کردم رو از یک جمله زیبا الهام گرفتم: آسیاب های خدا آهسته می گردند ولی قاطعانه. خدایا کمکم کن. 

* مامان همیشه میگه به خودت بدهکارنباش. به جسمت و روحت برس. اونها هم وقتی تو بهشون نیاز داری بهت میرسن. باشه گلم. مواظب خودم هستم.