X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1387
سگ بودن یا سنجاب بودن؟

فکر کنم داشتم از کلاس بر می گشتم خونه. خونه ام نزدیک دانشگاهه. یه پارک و چند تا خیابون، نیم ساعتی بیشتر نمیشه معمولا. وقتی هم که روزه و روشنه، از فرعی ها می زنم، زودتر می رسم. این بار هم توی پارک بودم انگار. پارک در پاییز واقعا خیره کننده است. برگ های زرد و سرخ. و چه بوی مست کننده ای! فکر کنم بوی تخمیر برگ ها توی رطوبت است.  و بعد سنجاب های شیطان که تابستان یک دل سیر خوردن و صفا کردن و حالا با سرد شدن هوا، بلوط ها و فندق های باقی مونده رو تو زمین چال می کنن. برای روزهای سرد و بی غذا، روزهای خاموش و بی رحم. زمستان طبیعت.

خانمی رو دیدم با یه سگ کوچولوی ناز که از روبرو میومد. سگه مثل همه سگ های جوون جست و خیز می کرد و به اطراف سرک می کشید (دیگه کم کم سگ شناس هم شده ام، سگ های پیر تر حس و حال ورجه وورجه ندارن، مثل یه بچه خوب، ساکت دنبال صاحب شون راه می افتن اما این بچه ترها، صاحب شون رو ذله می کنن تا بزرگ بشن.) اما این یکی از اون بلا ها بود! داشتم فکر می کردم قیافه جدی به خودم بگیرم که خانمه سگش رو جمع کنه طرف من نیاد (نه این که بترسم ها، نه مخصوصا این کوچولو ها بد نیستن ولی اصلا حال و حول شو نداشتم که الکی بگم: Oh nice یا حتی لبخند بزنم.) آره خلاصه در حال تمرین بودم که دیدم نه خدا رو شکر سگه اصلا حواسش به من نیست. چهار چشمی مواظب سنجاب بد بختی بود که داشت بلوطی رو دفن می کرد. یهو سگه دوید طرفش، سنجابه اول نفهمید، حواسش پی بلوطش بود. وقتی فهمید دیگه دیر شده بود، سگه تو یه قدمی اش بود، اما سنجابه هم زرنگ بود، جستی زد که در بره، سگه هم اومد بذاره دنبالش که... نه دیگه از این خبرها نیست. صاحبش محکم قلاده اش رو کشید. سگه تقلا کرد، سنجابه داشت دور و دورتر می شد، حتی پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. سگه آخرین تلاشش رو هم کرد، باز هم قلاده. تسلیم! چاره ای نبود.... سنجابه رو دیگه حتی نمی شد دید.

نه! فکر نکنی من ادای اعضای سازمان حمایت از حیوانات رو در می آرم. تازه اصلا قضیه درد قلاده نیست چون این قلاده ای که من برای سگ ها اینجا می بینم از بعضی گردنبند ها هم نرم و مامانی تره. اما چیزی که منو مبهوت کرد این فکر بود که راستی کدامیک خوشبخت ترند؟ سنجابی که آزاد است اما هیچ معلوم نیست فردا غذایی برای خوردن داشته باشد و اگر نه از گرسنگی بمیرد، یا سگی که خانه ای گرم و نرم، غذایی همیشه آماده، دامپزشکی حاضر به خدمت دارد اما آزاد نیست هر جا دوست دارد بدود. راستی کدامیک خوشبخت ترند؟ من دلم می خواست در عالم انسانی جای کدام یک از آنها باشم؟ اوه چه سوال سختی! تو این فکرها بودم که رسیدم خونه. شام خوردم و نشستم سر درس هام و سگه و سنجابه و قلاده رو فراموش کردم و این هم شد یک سوال بی جواب دیگر.